RECENT POSTS: 

FOLLOW ME:

  • Facebook Clean Grey
  • Twitter Clean Grey
  • Instagram Clean Grey

صفای لرستان رفت

هیچ شخصیّت بزرگی یک شبه ساخته نمی شود. استاد حمید ایزدپناه نیز یک شبه به چنین جا و جاهی در میان اهل فرهنگ و هنر و به ویژه فرهنگ و هنر لرستان نرسیده است. نام او همزادِ تلاش و پشتکار است. یادآور انسانی که تا آخرین روزهای زندگیاش در زمینۀ فرهنگ به کار مشغول بود. او میان دست اندرکاران فرهنگ و هنر ارتباط برقرار میکرد، نقد و بررسی میکرد، شعر می سرود، و مهمتر اینکه تشویق می کرد؛ تشویق برای تلاش در زمینۀ فرهنگ، آن هم در سرزمینی که مزد گورکن در آن بیش از مزد فرهنگیان است.

تخلصش "صفا" بود. صفای لرستانی؛ و به راستی که صفایی به لرستان بخشید. در زمانی که ارزش نوازندگان و خوانندگان موسیقی لری تنها برای رونق بخشیدن به جشنهای ختنه سوران و عروسی، و یا به نشاط درآوردن جمع مستان بود، او به ما گفت که آنان هنرمندند. او بود که ارزش هنری کار هنرمندان کمانچه نوازی چون علیرضا و پیر ولی را به ما یادآوری کرد، موسیقی آنان را ضبط کرد و آنان را از مطربان دوره گردی که بی نام به فراموشی سپرده می شدند، به سطح هنرمندانی به یاد ماندنی بالا کشید. او بود که با پشتیبانی خود، برای نخستین بار برای موسیقی، تئاتر و فیلم لرستان در جشنواره ها و در سطح کشور جایگاهی پدید آورد، و او بود که با کار بر روی زبان و لهجه های گوناگون لرستان به ما آموخت که بر تک تک واژه ها درنگ کنیم و طعم آنها را بچشیم و در باره اشان گفتگو کنیم. این پژوهشگری که خستگی نمی شناخت، با آن حافظهی رشک برانگیزش در زمینه های گوناگون تاریخی، باستان شناسی، زبان شناسی، ادبی و موسیقی اثرهای ارزشمندی برای ما بر جا گذاشته است. ماه پیش، هفتم ژانویه به من زنگ زد و شعری برایم خواند. همیشه سراغمان را می گرفت؛ چون آموزگار و پدری مهربان. بی شرط و بی انتظار. بس بزرگوار بود این مرد. یک ماه پیش شعری از خودش را برایم خواند که چنین آغاز می شد: حاصل گوهرِ عشقی که دل از ما بربود / آهِ پُر بادی̊ و چشمانِ پُر از اشکی بود. این را خواند، اما صدایش این بار به زلالی و استحکام همیشگی نبود. با وجودِ این مانند همیشه از یاری و پشتیبانی همسر بی همتایش گفت و از صندلی مخصوصی که دخترش سفارش داده بود. دُژم بود و ناخشنود و شاکی از تنِ زارش که از کشیدن بارِ ذهن پر تکاپو و توانش عاجز بود و به فغان درآمده بود. صدایش سخت غمگین بود وقتی که از گوهر عشقش می گفت، من می دانستم که عشق او فرهنگ سرزمینی بود که در آن بالیده، به روستاهای دور افتاده، کوره راه های کوهستانی و غارهای فراموش گشته اش سر کشیده بود. دردی در سینه ام نشست از آن حُزنی که در آوای دوست بود. همان شب از مراسم بزرگداشتی که در ایران برایش گرفته بودند، حرف زدیم. سپاسگزار بود. سپاسگزار آنان که در آن مراسم به یادش آورده بودند که هرگز فراموشش نمی کنند. آن مراسم در نوزدهم اردیبهشت همین امسال (1394) با همکاری مجلۀ بخارا، بنیاد دکتر محمود افشار و چند سازمان و نهاد دیگر در تهران برگزار شده و او در آنجا گفته بود اگر قدمی برای لرستان و کشور برداشته، همه ریشه در مهرورزی و یاری مردم لرستان داشته و او خود را مدیون مردم می داند. و شک ندارم که او به راستی خود را مدیون مردم می دانست و چشمداشتی اگر داشت، چشمداشت پاسداری و گسترش فرهنگ سرزمینش بود. او در آن شبی که برای آخرین بار صدایش را شنیدم یک شعر لری هم برایم خواند که بیت آخرش این بود: باد نوروز و بهارُون و "صفا" و لُرِسُو / جُم بوهور، دِ جا وِری، تا که هَواری بَکِنیم (باد نوروز و و بهاران و "صفا" و لرستان / تکانی بخور، از جا برخیز، تا که فریادی برآوریم) دریغا که نماند تا یک نوروز دیگر با بادِ بهاری از جای برخیزد و از شادی و ذوق فریادی برآورد. چه ناعادلانه است روانی سرزنده و پر شور، در تنی خسته از بارِ زمان و جورِ روزگار. پیکرش به خاک زادگاهش خرم آباد سپرده می شود تا از آن پاسداری کند. یاد و نامش گرامی باد.

گذشته از مقاله هایش، زنده یاد حمید ایزدپناه کتابهای زیر را برای ما برجا نهاده است: لرستان در گذرگاه تاریخ و زمان آثار باستانی و تاریخی لرستان ۳ جلد شاهنامه لکی فرهنگ لری فرهنگ لکی شاعران در اندوه ایران داستانها و زبانزدهای لری و کتاب شناسی مثل های فارسی آهنگ‌ها و ترانه‌های لری کتیبه‌های لرستان


حوض یشم

 

چنانکه رستم الحکما می گوید، در میان دریاچه‎ی روبروی چهلستون حوض کوچکی از سنگ یَشم برای تفریح شاه سلطان حسین صفوی ساخته بودند. او با سوگلی‎اش در جایی مخصوص که برایش تدارک دیده بودند به تماشای پیکر برهنه‎ی زیباترین دختران ایران می‎نشست که با پیچ و تاب تَن‎های لطیف‎شان در آن آبِ پاک، شناکنان برایش دلبری میکردند:حکایتِ حوض یَشم، راحتخانه، حظخانه و لذّتخانۀ شاه سلطان حسین"وقتی که آن فخرِ ملوک با معشوقۀ خود بر آن نشیمن می‎نشست، آب پاکی در آن حوض یشم جاری [بود] و جواهر رنگارنگ و لعل‎های رخشانِ بسیار در آن میریختند. پیوسته از فوّارهاش آب می‎جوشید. کشتی بسیار خوبی ساخته و در آن انداخته بودند که گاهگاهی شاه شاهان با زنان ماه‌طلعتِ حورلقای خود در آن می‎نشست و آن کشتی را به گردش می‎انداختند و او حظّ میکرد و لذّت میبرد.زنان ماه پیکرِ سیم اندامِ سروقدِ گلرخسارِ سمَن‎بَرَش در آن دریاچه به شناوری و آب‎بازی مشغول [میشدند] و در هوای گرم، یعنی در فصل تابستان، آن سلطانِ جمشید نشان، در میان آن دریاچه بر نشیمنِ شاه‎نشین، بر لبِ حوض یشمِ پُرجواهر جلوس مینمود.

SEARCH BY TAGS: 

No tags yet.