RECENT POSTS: 

FOLLOW ME:

  • Facebook Clean Grey
  • Twitter Clean Grey
  • Instagram Clean Grey

وجدان‌های بی‌عذاب


وقتی اسم وجدان می آمد، چون فکر می کردم که می دانستم وجدان یعنی چه، دیگر پرسشی در باره ی معنی آن در ذهنم ایجاد نمی شد. شاید برای این بود که این کلمه را زیاد شنیده بودم. زیاد برایم تکرار شده بود. وقتی چیزی زیاد تکرار می شود، آهسته آهسته مشروعیّت پیدا می کند و دیگر پرسشی برنمی انگیزد. تازه پس از آن ماجرا که دیدم وجدان فریدون دچار هیچ عذابی نشد، متوجه شدم که مفهوم "وجدان" پیش همه یکی نیست و تنها یک تعریف ندارد.

فریدون به خصوص در چند روز اول، به جای آنکه از وجدانش در عذاب باشد، از این رنج می کشید که چرا هیچ عذاب وجدانی نداشت! شاید برای این بود که همه جا خوانده و شنیده بود که وجدانِ کسی که چنان کاری کرده باشد، هرگز او را آرام نمی گذارد. او دائم از خودش می پرسید پس چرا هنوز راحت می خوابد و خوراکش مرتّب است و هیچ مشکل خاصی هم برایش پیش نیامده است!

سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت بود، پیش از بیست و دو بهمن، و هرروز تظاهرات می شد. تظاهرکنندگان همه نوجوان و جوان بودند. حتا بچه های کم سن و سال هم بین آنها بود. از ده دوازده ساله بگیر تا بیست و چند ساله. بالای سی ساله ها انگشت شمار بودند؛ تازه اگر سر و کله اشان پیدا می شد. این نیروی جوان پر از شور و انرژی بود. کدام جوان است که عاشق ماجراجویی نباشد؟ تظاهرات بهانه ی خوبی شده بود تا بچّه های هم سنّ و سال بتوانند دور هم جمع شوند. یکی از آنها می گفت در تظاهرات، همین باهم بودن، با هم مشورت کردن، باهم دویدن، و صدای تندِ نفس های ترس آلودِ همدیگر را شنیدن، و بیشتر از هرچیز، سرنوشت مشترک پیدا کردن، برایشان تجربه ی بی مانندی بود؛ تجربه ای که برای نخستین بار در زندگی با آن روبرو می شدند و شوقی برمی انگیخت بی نظیر!

وقتی این جوانان دور هم جمع می شدند تا علیه قدرتی شعار بدهند که همه ی عمر پدر، مادر، آموزگار، بقال سرِ گذر، ورزشکارانِ محله و پیران قوم، همه و همه، هرروز، آنها را از آن ترسانده بودند، سراپا از جنسِ شور و هیجان می شدند. فریدون می گفت درست مثل این بود که دیگر همه ی وجودش از جنس دیگری می شد، از جنس مادّه ای اثیری.

این هیجان و شوری که جسمیّت نداشت، بیشتر وقتها حتا خوردن و خوابیدن را هم از یاد آنها می برد. مگر شوخی است یا کار کوچکی است که چندتا جوان جمع شوند و به سلطنتی که دو هزار و پانصد سال سیطره و سابقه داشته فحش بدهند؟

حالا حوزه ی عمل آنها مگر چهقدر بود؟

خیابانی که در آن تظاهرات می کردند، اسمش پهلوی بود و حدود دو کیلومتر درازا داشت. این سر و آن سر این خیابان هم دوتا میدان بود. اسم یکی از میدانها شاه، و آن یکی ولیعهد بود. وسط های خیابان هم پلی بود به اسم فرح که روی رودخانه زده بودند. یعنی اگر من می خواستم این واقعه را یک داستان کنم و یک مکان تخیلّی با اسم های سمبلیک برایش انتخاب کنم، بازهم بهتر از این نمی شد. آن زمان هیچ شهری نبود که یک خیابان پهلوی نداشته باشد و یا اسم ولیعهد و فرح را روی جاهای مختلفش نگذاشته باشند. خیابان اصلی هر شهری اسمش پهلوی بود.

فریدون و سیاوش و بابک، خود به خود -راستش خودشان هم نمی دانستند چه جوری- یواش یواش حکم سردسته را پیدا کرده بودند. شاید برای آنکه از بقیه کمتر می خوابیدند، یا شاید برای آنکه هرسه بیکار بودند و زیاد وقت داشتند، و یا شاید برای آنکه زیاد داستانهای پرماجرا خوانده بودند؟

خلاصه آنروز نشسته بودند سر خیابان شاه تا بقیه بچه ها هم بیایند و تظاهرات را راه بیندازند. روز آفتابی و قشنگی بود. برای اینکه بتوانند هوای همه طرف را داشته باشند و همه با هم گیر نیفتند، پراکنده نشسته بودند. اینجوری میتوانستند فضای پشت سر همدیگر را ببینند. همین هوشیاری باعث شد که آنها هیچوقت باهم گیر نیفتادند. جریان کشته شدن سیاوش را که همین حالا برایتان می گویم، اما بابک را توی زندان کشتند. بعد از انقلاب.

آنها شعارها را دیشب آماده کرده بودند و می خواستند همه که جمع شدند، تا میدان ولیعهد بروند و در آنجا اگر زیاد شدند و شرایط هم آماده بود، شیشه های بانک صادرات را بشکنند.

شاپور بختیار تازه شده بود نخست وزیر. ساعت نُه صبح بود که با شعار "ما میگیم شاه نمیخوایم نخست وزیر عوض میشه / ما میگیم خر نمیخوایم، پالون خر عوض میشه" راه افتادند.

آنها همینجوری که شعارگویان می روند و از طنینِ فریادهای خودشان لذّت می برند، به نزدیک پل فرح می رسند. سیاوش بیخ گوش فریدون می گوید: "فریدون من اونو می شناسم!" و با دستش به مرد کوتاه قدی با هیکلی بسته اشاره می کند که سی و چند سالی دارد. سیاوش در حالیکه صدایش می لرزیده، اضافه می کند:

"اون همون ساواکیه اس که داداشمو شکنجه کرده بود. بهش میگن دکتر نامجو."

نامجو بارانی خاکستری تنش بوده. فاصله ی آنها صد، صد و پنجاه متری می شده. نزدیکتر که شده اند، دیده اند کراوات هم نداشته. داشته از خیابانی که عمود بر خیابان پهلوی بوده به سمت آنها می آمده. آهسته می آمده. انگاری برای تفریح آمده بوده. دست راستش هم توی جیب بارانی اش بوده. از آن فاصله جزئیاتِ صورتش را خوب نمی دیده اند. چند روز بعد، وقتی که فریدون آن صحنه ای را که حالا می خواهم شرح بدهم برایم تعریف کرد، یکباره یادش آمد که نامجو ته ریشی دو سه روزه هم داشت. یادش آمد وقتی که چانه اش را گرفته بود تا سرش را برگرداند و توی صورتش نگاه کند، زبری ریشش دستش را آزرده بود. گفت موهای سر نامجو از وسط کمی ریخته بود.

فریدون ندا را به بابک هم داد تا آمادهی عملیات شوند. دسته̊ دیگر راه افتاده بود و شعارگویان جلو می رفت:

"بختیار، سگ جدید دربار."

اما همان لحظه ای که سیاوش می گوید نامجو برادرش را شکنجه کرده، یکباره فریدون احساس می کند که دارد فعل و انفعالاتی در درونش صورت می گیرد. یکباره تمام بدنش داغ می شود، و دستهایش بی اختیار مشت می شوند.

برادر سیاوش تازه از زندان آزاد شده بود. زندانی سیاسی بود. سه سال پیش به جرم اقدام علیه کشور محکوم شده بود. او برای بچه های محل حکم یک قهرمان را داشت. پیش از آنکه برود زندان، از ورزشکاران محبوبِ شهر بود. فریدون خیلی به او شبیه بود، اما به پای او نمی رسید. پیش از آنکه به زندان برود جوانی بود برومند و خوش تیپ و دوست داشتنی، همیشه خندان و با همه مهربان. وقتی که از زندان درآمد، دیگر نه برومند بود و نه خوش تیپ. پشتش خمیده بود و یک پایش هم می لنگید. سیاوش وقتی او را دید، یعنی آن قهرمان راست قامتشان را دید که حالا آنجوری قوز کرده بود و می لنگید، چنان با مشت به دیوار کوبید که تا یک هفته نمی توانست با آن دستش کاری انجام بدهد.

فریدون شک نداشت که باید کاری بکنند. گفت به هیچ قیمتی نباید بگذارند یک شکنجه گر از دستشان در برود. سیاوش هم در حالی که همه ی ماهیچه هایش منقبض شده بود و خون به صورتش دویده بود، همین را تکرار کرد. در آن لحظه، همه ی نفرتهای آنها از دم و دستگاه حکومتی و بیعدالتی های اجتماعی، مثل نور خورشید که جمع شود وسطِ یک ذرّه بین، جمع شده بود توی مشت هایشان.

شاید خورشید و نفرت شاید ربطی به هم نداشته باشند. اما آن قدرتِ سوزندگی که از تابش خورشید در مرکز ذرّه بین جمع می شود، به همان اندازه می تواند سوزان و ویرانساز باشد که نفرتِ آن جوانان در آن لحظه بود. آنها در آن لحظه همه ی نفرتی را که از شاه و ساواک و دیکتاتوری و زندان و شکنجه و تیرباران در آنان جمع شده بود، در یک آن روی همین دکتر نامجوی "در دسترس" متمرکز کردند. نیروی دادخواهی چنان در وجود آنان متمرکز شده بود که دیگر در این مرکز ماهیتش تغییر کرده و اسمش شده بود "انتقام" و تا آتشی برپا نمی کرد، آرام نمی گرفت.

آنها، بابک و چندتای دیگر از بچه ها را از دسته کشیدند بیرون و گفتند چون ممکن است طرف مسلح باشد، باید با احتیاط به او نزدیک شوند. می خواستند خودشان را به نزدیکی او برسانند و بعد بابک و سیاوش یکدفعه بپرند روی او دستهایش را بگیرند و فریدون جیب هایش را برای مدرک و اسلحه بگردد.

فریدون گفت در آن زمان، آنها هیچ به این فکر نمی کردند که حتا اگر همه چیز طبق همان نقشه ی فی البداهه ی آنان پیش می رفت، بعد از آن باید چه می کردند! برای مثال اگر نامجو اسلحه نداشت چی؟ یا اگر داشت چی؟ اصلاً می خواستند با او چه کنند؟

گفت ما یک مشت بچه ی دبیرستانی بودیم که نه مکانی برای نگهداری چنین آدمی داشتیم و نه دانشی برای قضاوت. اما نیروی برآمده از جمع، حسّ عدالتخواهی و لذّتِ شورش بر ضدّ قانونهای موجود، آن هم در آن روزها، به ما این اجازه را می داد تا همانجا، خودمان قانون وضع کنیم.

آن روزها همه چیز در لحظه اتفاق می افتاد. فرصتی برای فکر کردن نبود. این را برای کسانی می گویم که سنشان کم است و آن روزها را ندیده اند. تظاهرکنندگان خودشان به جای هر سه قوّه تصمیم می گرفتند. از آن گذشته آنها هرگز برنامه ریزی را نیاموخته بودند. نه در خانه و نه در مدرسه. بعدها بود که فهمیدند بزرگترها و حتا سازمان های سیاسی هم درست مانند آنها بی برنامه بوده اند. چه کسی به این فکر بود که اگر بختیار برود چه می شود، یا پس از آن چه باید کرد؟

فریدون گفت آن روزها، صبح ها که از خواب بیدار می شدم، فقط به یک چیز فکر می کردم. می دانستم باید بروم بیرون و باید کاری بکنم. مگر هیجان می گذاشت فکر هم بکنم؟ من برای خودم قدرتی شده بودم! شیشه ی بانک ها را می شکستم، شعاری را که درست می کردیم صدها نفر تکرار می کردند، و مهمتر از همه در کارِ عوض کردن حکومت بودیم! مگر ما پیش از این جرئت کرده بودیم سر یک بالادستی صدایمان را بالا ببریم؟ پدرانمان هم چنین جرئتی نداشتند! وقتی معلم مداد لای انگشتانمان می گذاشت و زور می داد؛ اشک و دادمان درمی آمد، اما صدایمان به دادخواهی درنمی آمد. ولی حالا، سینه سپر می کردیم، وسطِ خیابان راه می رفتیم و به اَبَرقدرتِ جامعه، به شاهنشاهِ قَدَر قدرت فحش می دادیم:

"شاه عزم سفر کرده / گُه خورده غلط کرده".

به گمان من احساس قدرت لذّتِ خاصی را در آنها به وجود می آور̊د. اولین کارش این بود که آنها را از گذشته و آینده می برید. آنها دیگر تنها در "لحظه" زندگی می کردند. همه ی هستی می شد همان لحظه؛ همان لحظه ای که مشتهای گره کرده اشان در هوا بود و گوششان از صدای پر ابهتِ هم سن و سالانشان پُر. اگر بخواهم مثالی بزنم، می گویم در آن لحظه، در آن اوجی که بودند، فکر مرگ برایشان مثل فکر پرواز بود. رفتن به آسمان. سبُک. شاعرانه. زیبا.

آخر مرگ وقتی ترس دارد که قرار است آدم برود زیرِ زمین و خوراک مار و مور شود.

فریدون گفت آن روز هم همه چیز در لحظه اتفاق افتاد.

طوری که می گفت درست همان زمانی که آنها به طرف نامجو می رفتند، گاردیها از سمت میدان شاه به تظاهرات حمله کردند. تظاهر کنندگان هر کدام از راهی دویدند. گاردیها در خیابان پهلوی به دنبال آن گروهِ بزرگتر دویدند. گروهی از تظاهرات کنندگان در همان خیابان که عمود بر خیابان پهلوی بود و نامجو داشت از آنجا از روبه رویشان می آمد، با فریدون و دوستانش همم مسیر شدند. در همین موقع یکی از میان جمعیت که نامجو را شناخته بود دستش را به طرف او بلند کرد و داد زد:

"مرگ بر ساواکی!"

نامجو تا این را می شنود فوری عقب گرد می کند و به سمت اولین کوچه پا به فرار می گذارد. دیگر نقشه بی نقشه! آنها هم داخل جمعیت به دنبال او می دوند. او توی درگاهِ یک خانه می ایستد. هفت تیرش را درمی آورد. یک تیر شلیک می کند. بعد کمی از در فاصله می گیرد و یکباره می پرد روی در و خودش را می اندازد توی خانه. تیری که انداخته به سیاوش می خورد که بغل دست فریدون ایستاده و سیاوش مثل یک بار سنگین روی زمین می افتد. دستش را روی سینه اش می گذارد و می گوید:

"نذارید... فرار کنه!"

این را گفته و از هوش رفته.

فریدون گفت سیاوش که تیر خورد، همه یک قدم عقب کشیدند. حالا دایره ای از جوانان ترس خورده دور او را گرفته بودند. اما ترس فقط یک لحظه دوام می آورد. طولی نمی کشد که ترس و خشم و نفرتِ صدها پسر و دختر جوان به هم گره می خورد و به صورت ترکیبی از فریاد و جیغ و فحش منفجر می شود! بابک مثل دیوانه ها دور خودش می چرخد و داد می زند: چه کسی ماشین دارد؟ یکی از خانه ی روبرو که ماجرا را از پنجره دیده می آید. بُدو بُدو می آید و می گوید زخمی را ببرند توی ماشین او. یک ژیان سفید رنگ داشته. بابک گفته با او می رود بیمارستان. فریدون فریاد زده:

"نذارید فرار کنه. باید اونو کُشت!"

این تنها او نبود که چنین دستوری را فریاد می زده. همه فریاد می زده اند. این جور فریادهای به هم گره خورده را همیشه نمی توان شنید. گلو می خواهد پاره شود. خون می خواهد از رگها بیرون بزند. ماهیچه ها درهم می پیچند و می خواهند از خشم پوستت را پاره کنند. این ها را فریدون با چنان حالتی می گفت که یک آن از قیافه اش ترسیدم.

خلاصه صدها پسر و دختر در یک چشم به هم زدن خانه را محاصره می کنند. پسرها از دیوار بالا می کشند. یکی از سر کوچه فریاد می زند: "گاردیها رفتند طرف میدان ولیعهد."

همه می دانسته اند که گاردیها پراکنده نمی شوند و با هم حرکت می کنند. پس وقتی دنبال دسته ی بزرگتر رفته بودند، دیگر نمی توانستند بیایند سراغ آنها.

جمعیّت خیلی زیاد بوده. غیر از جوان ها، رهگذران و همسایه ها هم آمده بوده اند و نامجو حالا دیگر گذشته از ساواکی، قاتل هم شده بوده.

گفتم که نامجو در را شکسته بود. حالا در باز بوده ولی کسی جرئت نمی کرده برود تو! رگِ گردن ها بیرون زده و فریاد خشم آن همه آدم، مجال فکر کردن یه کسی نمی داده. فریدون و حسین و چندتای دیگر جلو بوده اند و جمعیتِ از خود بی خود با فشار، آنان را وارد دالانِ پشتِ در کرده و در همین زمان تیری به بازوی حسین می خورد. خون به صورت و لباس آن هایی می پاشد که نزدیک حسین بوده اند. جمعیت عقب کشیده اما فقط یک لحظه. این بار دیدنِ خون جمعیت را چنان وحشی کرده که فریدون دیگر هیچ جوری نمی توانست با تعریف و توضیح آن را بازسازی کند. فریاد و صداهای عجیبی از گلوها درمی آمده. دورگه، سه رگه، و چندرگه. به هر صدایی می مانسته غیر از صدای آدمیزاد. یکی از پسرها که نزدیکتر بوده، وقتی حسین از درد به خودش می پیچیده و افتاده بوده کفِ دالانِ خانه و بقیه فکر می کرده اند مُرده، موهای خودش را که بلند هم بوده چنان مُشت کرده و رو به پایین می کشیده و می کنده که فقط از یک دیوانه برمی آمده است. دختری که بغل دست فریدون بوده چنان جیغی کشیده که او بی اختیار گوش هایش را گرفته. آن لحظه فکر می کرده اند که حسین کشته شده. بعد فهمیده بودند که تیر تنها به بازوی او خورده بوده.

بعد از این تیر، عدّه ای خودشان را روی زمین می اندازند و سینه خیز از پای دیوارها خودشان را به دری می رساندند که نامجو پشتش بوده و درِِ آشپزخانه بوده است.

فریدون هم رفته قاتی آنهایی شده که سر دیوار بوده اند. روی پشتِ بام همسایه می توانسته اند همه ی حیاط و خانه را ببینند. فریدون گفت از کوچه وارد یک دالان دو متری می شدی، همان جایی که حسین تیر خورد. حیاط کوچک بوده. یک حیاط سی چهل متری. یک باغچه در سمت چپ داشته که پای همان دیواری بوده که آن ها رفته بودند بالای آن. روبرویشان سه در بوده با رنگِ سبزِ سیّدی. فریدون همیشه از این رنگ بدش آمده بود. او را به یاد درویش مارگیری می انداخته که یک بار او را ترسانده بود. معرکه گیری بوده با عمامه ی سبز.

درِِ وسطی درِِ آشپزخانه بوده که حالا حواس همه متوجه آن شده بوده است. روبروی درِ حیاط، آن طرف این حیاط کوچک یک ایوان بوده که درِِ اتاق بزرگی در آن باز می شده. فریدون گفت نمی تواند بگوید چقدر طول کشیده چون چنین زمان هایی را با ساعت و دقیقه های معمولی نمی شود اندازه گرفت. آن هایی که آنجا بوده اند بیشترشان موقع تعریف گفته اند صد سال طول کشید. اما فریدون یادش بود که وقتی واردِ خانه خودشان شده بود، مادرش گفته بود:

"این غذا دیگه از دهن افتاده مادر! مجبورم برم دوباره گرمش کنم."

آن ها سر ساعت دوازده و نیم ناهار می خورده اند که پدرش از سر کار می آمده. پدرش ساعت یک و نیم دوباره برمی گشته به اداره.

مردم از پایین و بالا، از در و از بام جیغ و داد می کرده اند و فحش می داده اند و فکرهایی را که برای بیرون کشیدن نامجو از آشپزخانه به کله اشان می دویده به هم می گفته اند. هر از چندی وقتی کس یا کسانی به آشپزخانه نزدیک می شده اند، نامجو یک تیر می انداخته و همه ی سرها ناخودگاه به سمت پایین خم می شده.

بچه ها تیرها را می شمرده اند. نامجو تیر ششم را که می اندازد، یک کوکتل مولوتوف به طرف آشپزخانه پرتاب می کنند که می افتد دمِ در. کوکتل دوم را که می اندازند، می افتد توی آشپزخانه. نامجو ناگهان فریاد می زند:

"تسلیم! برید کنار تا بیام بیرون!"

صداها مختلف بوده:

- دروغ میگه.

- گولشو نخورید.

- بکُشیدش.

- هنوز یه تیرِ دیگه داره.

- من تیراشو شمردم.

- تا حالا شیش تا در کرده.

و در همین موقع سر و دستش از لای در دیده شده و یک تیر دیگر انداخته که به ران علی خورده و بچه ها یک کوکتل دیگر انداخته اند.

این بار نامجو در را باز کرده و با دستهای بالا گرفته، سراسیمه بیرون دویده در حالی که پاچه ی شلوارش شعله ور بوده. دویده طرف حوض و پایش را کرده توی آن. جهانگیر از فرصت استفاده کرده و هفت تیر را از دستش بیرون کشیده و نامجو دویده توی آن اتاق بزرگ. صاحبخانه می زده توی سر خودش. پیرمردِ ریزه میزه ای بوده. صدای زاری او در فریادهای دیوانه وار جوانانی که برای اولین بار زخمیان گلوله خورده دیده بودند، شنیده نمی شده. فریدون از دیوار پریده پایین و دویده توی اتاق. نرمی فرش را زیر پایش حس کرده. مادرش هیچوقت نمی گذاشته با کفش روی فرش راه برود. به او می گفته پسرم تو نمیدانی چه زحمتی برای درست کردن هر سانتیمتر از این فرش کشیده شده. شاید برای همین بوده که فریدون پس از این همه سال هنوز نرمی آن فرش را در زیر پاهایش به یاد دارد.

فریدون از حیاطِ روشنِ پرُآفتاب که به اتاق وارد شده، چند لحظه انگار وارد تاریکی غلیظی می شود. بعد می بیند نامجو روی زمین نشسته. دیده او با پاهای از هم بازش زاویه ای سی چهل درجه ای ساخته. یک پاچه ی شلوارش تا بالای زانو سوخته بوده. چند نفر این طرف و آن طرفش بوده اند و گویا نمی دانسته اند که باید چه کار کنند. اما فریدون می دانسته. جمعیت را به زور کنار زده و رفته بالای سرش. آجری دستش بوده که آن را از سرِ دیوار کنده بوده. آجر زردِ قُمی. پدرش خانه اشان را با همین آجرها ساخته بوده. می گفته آجر قمی محکم تر است. فریدون می گفت این آجر خیلی سمبلیک است. می گفت خوب نشان می داد که ما چه جوری داشتیم آنچه را که پدرانمان ساخته بودند خراب می کردیم.

همه ی واقعه زمان زیادی طول نکشیده. فریدون همه ی ماجرا را خوب به یاد داشت. چنان دقیق تعریف می کرد که انگار همین دیروز بوده. مغز آدم چیز عجیبی است! می گفت:

"دستم را که بردم زیر چانه اش، تیزی ریشش مثل سوزن رفت توی دستم. هفت تیر خالی اش را، همان لبِ حوض، جهانگیر از دستش درآورده بود. دست ها را بالا برد و سرش را به علامت یک تسلیم واقعی، با گفتن کلمه ی "تسلیم" رو به پایین رها کرد. با دست چپم که زیر چانه اش بود سرش را به طرف خودم برگرداندم، نگاهش کردم و گفتم: "مادر قحبه حالا دیگر؟" و آجر را چنان به سرش کوبیدم که مغزش از دو سوراخ دماغش ریخت روی فرش. سفید بود. یکی که روبه رویم بود و می خواست با پاره آجری که دستش بود او را بزند، پایش رفت روی مغز فاسدش و آن را مالید به فرش. یکی دیگر با میله ای که دستش بود، برای آنکه خودش را به او برساند، چنان به من تنه زد و هُلم داد که افتادم روی نفر بغ لدستی. یکی دیگر آجر را از دستم کشید و دوباره به کله ی او زد. همه می خواستند با دستِ خودشان انتقام بگیرند. به زور خودم را از لای جمعیتی که توی اتاق و توی حیاط بود بیرون کشیدم. رسیدم سر کوچه. دیدم چندتا ماشین ارتشی، پر از گاردی های مسلح دارند به آن طرف می آیند. خودم را انداختم توی کوچه ی پشتی و شروع کردم به دویدن به سمتِ خانه. از هیجان عجیبی دست و پایم می لرزید. همه ی بدنم در ارتعاش بود. تجربه ی عجیبی بود. خیلی پشتِ درِ خانه امان ماندم. آنقدر که آرام گرفتم و دیگر نمی لرزیدم. وقتی رفتم تو، چشمان مادرم گرد شد. فوری مرا کشید تو، در را پشت سرم بست و با لب هایی که آشکارا می لرزیدند، و با دست هایی که التماس می کردند، پرسید:

"این خون چیه رو لباست؟ چرا کفشات خونیه؟"

نگاه کردم، دیدم راست می گوید. یک اُورکت آمریکایی تنم بود. آن موقع مُد بود. هنوز کمی مانده بود که پیراهن دوجیبه ی چینی همه گیر شود. زیر سینه و روی شکم، آنجا که کله ی نامجو را گرفته بودم، قرمز تیره بود. چندش آور بود. آن تیکه، کُلفت و سنگین بود. خیلی به خودم فشار آوردم تا لبخندی بسازم و نشان مادرم بدهم تا شاید ترسش را کم کنم. گفتم:

"داشتند گوسفند قربانی می کردند، خونی شدم."

سری تکان داد که یعنی "خر خودتی!" و اشک هایش را با پشت دست پاک کرد. بعد با صدایی که هیچوقت فراموش نمی کنم گفت:

"این غذا دیگه از دهن افتاده مادر! باید برم دوباره گرمش کنم."

تا او برود غذا را گرم کند، رفتم کاپشنم را انداختم توی تشت لباسشویی، رویش پودر ریختم و آنرا چنگ زدم و آبِ خونی اش را ریختم و بعد رفتم کفش هایم را شستم."

فریدون آن روز دیگر می ترسیده از خانه بیرون برود. غروب بابک آمده درِ خانه اشان. پیراهن سیاه پوشیده بوده. فقط گفته:

"شهید شد".

سیاوش اولین دوستی بود که آنها بر سر انقلاب از دست دادند. از کجا باید می دانستند که این تازه اول کار بود؟

اما برویم سر مسئله ی وجدان!

فریدون منتظر بوده تا شب بشود و وجدانش به سراغش بیاید و شروع کند به بازجویی و نگذارد خوابش ببرد. اما آن شب مثل سنگ، تا صبح، افتاده و خوابیده! دو روز دیگر را هم از ترسِ گیر افتادن به خاطر چنان کاری از خانه بیرون نرفته. در همه ی این مدّت همه اش منتظر بوده تا وجدانش سر به شورش بردارد و آزارش بدهد. اما هیچ خبری از آن نشده!

روز سوم رفته بیرون. حال عجیبی داشته و در فکر بوده که به بچه ها چه بگوید. آرزو کرده ای کاش می توانست برود جایی و بعد از چند سال برگردد. اما چاره ای نبوده و می دانسته که بچه ها منتظرش هستند.

وقت می رود، می بیند بچه ها همه توی میدان شاه جمع شده اند. مثل هر روز. به هرکدام از بچه ها که می رسیده، با شوق و ذوق می خواسته اند برایش تعریف کنند که چه جور نامجو را کشته اند! آن هم با آب و تاب. هیچکس از او نخواسته تا حرف بزند. نادر گفته اولین ضربه ی کاری را او زده. جهانگیر گفته اول او زده و به آن نشانی که دیده چه جوری مغزش از دماغش ریخته بیرون. محمد گفته بود: "هنوز جون داشت که من با اون میله کشتمش". تیمور گفته بود "من بودم که کشیدمش توی حیاط. پدر سگ چقده هم سنگین بود". چنگیز گفته بود: "من هم گفتم بچه ها نفت، بنزین، یه چیزی بیارین می خوام آتیشش بزنم". اسکندر گفت: "من بودم که کبریت را کشیدم". حیدر گفت: "حیف که گاردیا سر رسیدن! بی پدرا نذاشتن خوب سوختنشو نیگا کنیم".


حوض یشم

 

چنانکه رستم الحکما می گوید، در میان دریاچه‎ی روبروی چهلستون حوض کوچکی از سنگ یَشم برای تفریح شاه سلطان حسین صفوی ساخته بودند. او با سوگلی‎اش در جایی مخصوص که برایش تدارک دیده بودند به تماشای پیکر برهنه‎ی زیباترین دختران ایران می‎نشست که با پیچ و تاب تَن‎های لطیف‎شان در آن آبِ پاک، شناکنان برایش دلبری میکردند:حکایتِ حوض یَشم، راحتخانه، حظخانه و لذّتخانۀ شاه سلطان حسین"وقتی که آن فخرِ ملوک با معشوقۀ خود بر آن نشیمن می‎نشست، آب پاکی در آن حوض یشم جاری [بود] و جواهر رنگارنگ و لعل‎های رخشانِ بسیار در آن میریختند. پیوسته از فوّارهاش آب می‎جوشید. کشتی بسیار خوبی ساخته و در آن انداخته بودند که گاهگاهی شاه شاهان با زنان ماه‌طلعتِ حورلقای خود در آن می‎نشست و آن کشتی را به گردش می‎انداختند و او حظّ میکرد و لذّت میبرد.زنان ماه پیکرِ سیم اندامِ سروقدِ گلرخسارِ سمَن‎بَرَش در آن دریاچه به شناوری و آب‎بازی مشغول [میشدند] و در هوای گرم، یعنی در فصل تابستان، آن سلطانِ جمشید نشان، در میان آن دریاچه بر نشیمنِ شاه‎نشین، بر لبِ حوض یشمِ پُرجواهر جلوس مینمود.

SEARCH BY TAGS: 

No tags yet.